نشسته بود تو حیاط اونشب قلی با باباش
چشماش به آسمون بود دست باباش تو دستاش
یکی یکی می شمرد قلی ستاره هارو
گاهی اوقات به باباش نشون می داد اونارو
یکدفعه دیدش قلی یه نوری رو که رد شد
وقتی اومد بزرگ بود وقتی که رفت یه خط شد
بابای قلی بهش گفت که اون خط یه شهاب بود
از اون بزرگ بزرگاش اون یه شهاب ناب بود
بابای قلی براش گفت قصه ی دب اکبر
قصه ی خوشه پروین اسم دیگه اش هفت خواهر
میخواد بشه منجم وقتی بزرگ شد قلی
یک ستاره کشف کنه اسمشو بذاره قلی
سروده ی:نگار خردمند
سلام و ارادت و سپاس به خاطر حضور شیرین و پرمهرت در کلبه ی تنهایی آسمانی ام و تشکر ویژه از ااین وبلاگ ناچیزمو قابل دونستین و به پیوند های این قصر رؤیایی و باشکوه و خیال انگیز اضافه کردین؛
از مطالب پربار و جذابتون استفاده ی بسیار بردم و با نهایت عشق و افتخار، به مجموعه ی لینک های دوستان نازنینم افزودم.
باقی بقایتان؛ جانم فدایتان!